| |
| پنجشنبه 2 شهریور ماه سال 1385 |
| عشق |
| ای دریغا که شب آمد همه گشتیم جدا |
|
خنک آن را که به شب یار و رفیقست خدا |
| همه خفتند و فتادند به یکسو چو جماد |
|
تو نخسپی هله ای شاه جهان مونس ما |
| هین مخسپید که شب شاه جهان بزم نهاد |
|
میکشد تا به سحرگاه شما را که صلا |
| بر جهنده شده هر خفته ز جذب کرمش |
|
چون گلستان ز صبا و بچه از ذوق صبا |
| شب نخوردی به سحر اشکم او پر بودی |
|
مصطفی را و بگفتی که شدم ضیف رضا |
| کرده آماس ز استادن شب پای رسول |
|
تا قبا چاک زدند از سهرش اهل قبا |
| نی که مستقبل و ماضی گنهت مغفورست |
|
گفت کین جوشش عشق است نه از خوف و رجا |
| باد روحست که این خاک بدن را برداشت |
|
خاک افتاد به شب چون شد ازو باد جدا |
| با ازین خاک به شب نیز نمیدارد دست |
|
عشق ها دارد با خاک من این باد هوا |
| بی ثباتست یقین باد وفایش نبود |
|
بیوفا را کند این عشق همه کان وفا |
| آن صفت کش طلبی سر به تکبر بکشد |
|
عشق آرد بدمی در طلب و طال بقا |
| عشق را در ملکوت دو جهان توقیعست |
|
شرح آن می نکنم زانک گه ترجیعست |
□ |
|